سر و صدا میشنفی با چشای بسته. حكما صبح شده،اما دلت نمياد چشتو وا كنى.
اى…جون كندنى رو باس كند. شب كه ميشه انگارى دنيا رو بهت ميدن:يه پتو ،يه" بالش"كه توش
يه عالمه خواباى قشنگ،صف بستن برن تو مخت…بگذريم كه خط در ميون،نوك تيز"يه خواب بد"مثل
دم"پر"كه از تو بالش ميزنه بيرون، ذهنتو سوزن ميزنه،اما اين چيزا واسه تو غصه نيست.سوزن زياد خوردى تو، مگه نه؟ توى "گلو دردى"، دندون دردى،تو سر زدن به "چيزاى ممنوع"...اونوقت دلت،جفت "جا سوزنی"بقچه خیاطی"بی بی پر سوزن".
اى سوزن خور!!نميشه دو كلوم باهات غر زد؟ ميگم الان شب كه نيست، وقت حال كردنت باشه.بايد
پا شى برى .ميدونم كه"هيچ جا"جات نيست و نه هيچكى منتظرت.د"لامذهب"ميدونم،اسم همه""كس وكارتو" رو سنگ كندن .خلاصه پا ميشى ميرى،با همون چشاى بسته!!! ميخواى نشئگى خواب از سرت نپره،يا" چش واموندت"
به كسى نيفته؟ درست دردت، درد من، ولى خب به من چه ميخواى بمون ،ميخواى برو.اما اگه رفتى
يه نصيحت!! :هشتا بشمر، چش بسته برو "دو تا" چش وا،يهو ديدى افتادى تو جوب.آخه تو شانس هم ندارى ،اگه تو اون دو شماره "چش وايى"نگات افتاد اينور اونور،چيزاى جور به جور ديدى،ليچار بارمون نكنی.آخه میدونی؟
...تو اين محله همه چى با همه چى جور.كفشا با پيرهنا،شلوار با كلاه،رنگ گارى با شلاق سورچى ،كشمش با نخود چی فقط تويى كه ناجورى.ميگى يلدات بى "ميوه"است؟
تو"دكان"پر ميوه است.
كيفور فهمتم.تويى كه فقط ميفهمى و اونو ميشناسى.به اسمش قسم، دلم رضا نيست ، هيچكى اسمشو بدونه.خوش ندارم "اسمشو"كه كلى حرمت،از تو هر حلقوم"سير، پياز"خورده اى در بياد.
بد جورى دلم تنگش،اونم تو دوره اى كه هر "جون دارى"تاريخ دقيق مرگمو ازم ميپرسه
آره بى حال،بى فن،"با فلسفه" ...تو كه وقتى جفتمون طفلى بوديم،حيرون بوديم كه:"خدا "بزرگتره يا "شيطون"كلك تر؟"دست" و "روتو "روزى سه دور با" آب،صابون"شستى چرا اينقدر "درى،ورى"از دهنت
ميزنه بيرون؟
ميدونم "ذهنت"سر ميره.خب ما كه بعله نگفتيم،"ننمو ن"بعله گفت،ما افتاديم تو "هچل".راستى به آسمون نگاه نكن،بارون نميزنه.سرتو بالا بگيرى خون به مغزت نميرسه.يه ذره "كله پا" شو
خون بچرخه دور" پياز مو ت"اون چار تا لاخت نريزه،اگه نه از تو ويترين ميندازنت تو "حراجى"...اى از
مد افتاده"برى تو حراجى نصيب پير زنا ميشى،اونم پيرزناى "كامپيوترى"...بگيرنت "چتت"كنن؟ مثل
كلاف"پتت"كنن؟
هول ورت داشت،ميگى:دوره ات گذشت ودستت هيچ جا بند نشد؟ خب تو كه واسه :"خلق واموندت"تو هيچ صفى بند نشدى! چه همه صف بودش اونجا...انور وايسا ته صف مدرك ميدن،نميخواى اونورتر ميره واسه"حجره نشينى"يعنى "چيز فروشى".خب بدكى نيست،يه كم كج نشينى داره،بلتى؟
اه چرا قهر ميكنى؟نميخواى برو "پشت ميز نشينى"خيلى صفا داره...پرونده آدما رو ورق ميزنى،بهشون گير ميدى.رابراه چاى جوشيده بزن،گير بده...يهو يكى گفت: تو"بر و رو"دارى!بيا با والده
بروسركوچه درخونه"حاجى محل" روبزن.همه "خاله زنكاى" دوروبر،كه اجدادشون تو حموماى عمومى اختلاط ميكردن و واسه عضباى فاميل دنبال "سايز"ميگشتن اعلام كردن:گلوى صبيه حاجى،پيش تو گير كرده،حاج آقا هم با عنايت به قيافه تو كه تركيب معصوميت وخريت فرمودن:بد پسرى نيستى،جاى
تو در حجره ما خاليست و...بفرماييد ،همه چى يكجا با هم:زن،حجره،مركب،منزل وخرج عروسى و
اه...شما درب اندرونى را بزنيد تا ما با اجازه بزرگترها بگوييم:وانكحت را بخوانند.بعدش همه مونثهايى
كه تو رو ميشناختن افتادن تو "دلباپسى" كه:طرف پريد.طفليا فكر كردن پخى هستى.خلاصه همه منتظر "بعله"تو بودن كه عقلت رفت گل بچينه.اونوقت "قلب زپرتيت"كه عينهو ساعت شنى،چپه راسته ميشد گفت:بزن به كوه...بعدش تو دنبال يه معبد ميگشتى،قلبت پى يه "پير راس راستى"كه با سر و
ريشش صفا كنى.يادش بخير چشم انتظارى...رو"پوست تخت"يه گوشه،تكيه زده بود عينهو
يه" شير پير"انگارى نسيم ميزد،تو" مو و يالش"...تو دلت رو سفت چسبيدى جايى نره،افاقه نكرد.
هنوزه "حالت" گل ننداخته بود كه معبدت تو"مه" گم شد و "پيرت"بيتاب "پريدن"ديرديراش ميشد
"قاب كهنه"دلت رو ترك كنه،اونوقت تو موندى و يه" قاب خالى"با سرى كه ديگه هيچ"پير"دستى بهش
نميكشه.قابت رو زدى زير بغلت،هى بدو از اين سر به اون سر"يكى"پيدا كنى قد وقواره قاب قديميت
دستى به ذهن پريشونت بكشه...آره بد درديه "بى پيرى"بد جوريه"بى كسى.
آخ سكوت،سكوت،سكوت
هرجا باشه،هرچى بگى ميارزه ولى از دور صداى "تاق تاق"يه كفش "قرمز"ميگه:سكوت،باس بره
حالا ديگه تو اين همه"سر صدا"
دنيا شده"بى صدا"
از راسته "زرگرا"تا بازار"مسگرا"
اونوقت كه ديگه همه"درشگه چياى مدرن"راهنماشون جفتى ميزنه،
حواسا جمع ميشه.از بساطيه كنار خيابون تا پير مرد "له لورده"حسرت به دل كه
عكس يه"زن پير"تو كيف بغليش،حبس انفراديه"تاريكيه"...اونوقت "كفش قرمزه"رد ميشه از كنارت،
تو وايسادى با كاغذ پر"هذيوناى"پاره ات،با سر و ريخت ژوليده ات.چشش ميفته تو چشمت،عطرش
از سوراخاى دماغت بى هيچ تذكره اى مثل بوى "وايتكس"تا ته ريه ات ميره ،دورى ميزنه،دوباره بيرون
ميزنه.پشت بندش يه لبخند كج وكوله از پشت"پنج من"سرخ وسفيد كه ماليده شده رو يك"صورتك"
نثارت ميشه.با خودت ميگى:حتمى يه ذره "گند"تو حوض بودنت ته گرفته كه يارو حتى با چشاى رنگ كرده اش اينو فهميده!
حالا ديگه نعره ميكشى...همچى كه هر چى "هدفون و هندزفرى وسمعكه"از تو گوشا بيرون ميزنه
دور و برت،خالى ميشه.حالا نفس زنون ميرى"لوازم يدكى"يه فيلتر بخرى واسه خودت عوض كنى
"ماشين بودى،فصل اره كردنت بود.ميخواى اره بشى؟"اينو قطعه فروشه ميگه
گند"ته وجودت"با هيچ فيلترى صاف نميشه...حالا وايسادى هى بو ميكشى،"بوى آب"رو از راه دور
حس كنى...ميرى ميرسى لب رودخونه
كله ات بد جورى داغ كرده،بزنى تو آب،آروم بگيره."يهو يه قايق"ميبينى.حالا يه نگات اينور آب،يه نگات
اونور آب .ميگن:"اونورى ها"چشماشون فابريك رنگيه
اونوقت از پشت اون چشاى رنگى،تو رو چه ريختى ميبينن؟
يه حيرون چش سياه،كله سيا...
اونور باشى،تابستونت بى "سنگك و پنير خربوزه" است زمستونت بى "كرسى".تازه همين اينورى ها نميفهمن چى ميگى،اونورى ها كه ابدا.
بذار پيتزاشون رو با خيال راحت بخورن.
خيلى ور ميزنى "بچه"گلاب به روت از اون چيزاى زيادى ميخورى
زياد نزديك نشو "لب رودخونه"،شيطون هولت ميده تو آب.حالا يه قدم ميرى عقب،يه نگاه ديگه ميندازى تو رودخونه،ميبينى "ماه داره آبتنى ميكنه"...اين يعنى:شبه شبه،چش،چشو نميبينه.حالا ديگه"تلو تلو"تو "كوچه هاى شب زده" پى لونه درب و داغونت...بعدش سفت ميچسبى به "بالش"،با خواباى "يك در ميون"،"نوك هاى تيز"خط در ميون...
من نميگم "شبت بخير"،ميخوام يه آرزو كنم واست:كاشكى امشب بخوابى و ديگه اصلا...
"بهزاد نادرى پاييز 84"
+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت
19:33 |