تبليغاتX
آریو
خانه در دامن کوه

خانه درشرق زمین در اندوه

خانه ام درپس نسیان زمان گم شده است.

خانه در سایه شب

خانه در ذهن تجسم در تب

خانه ام در نفس ثانیه ها گم شده است.

ومن از گیجی این فصل در این تاریکی

پشت هر پنجره در فکر اطاقی هستم

که در آن خاطره دوست مرا منتظر است

خانه ام گم شده است

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 14:13 |

کوچه این ریختی نبود بی درخت.ته این کوچه خونه آقام بودسابق.کلون داشت درش نه تل ویزون.سه تااطاق داشت با یه مطبخ که پاتوق ننم بودشب وروز.ننه بودویه چراغ سه فیلته ای.دمی ماش وتاس کباب با یه سفره گلدار...پس این زن غریبه کیه اونوراین دیفال نصفه؟سابق خونه حرمت داشت.یه زن تو این چار دیفالی فقط چارقدبرمیداشت.حیا حکم میداد وبس.به خودت میگی:تیغ نزدی به صورتت جلوآقات.بعدش هم پنهونکی یکی رو عاشق بودی کنج دلت که آخر خواستن بود،باکت هم نبودازکسی.طرف،نه دخترهمسایه بود،نه خویش وقومت.عاشقیتم حکایت بود فصل خودش.طرفت یه شب،نی لبک میزد،لب چشمه ذهنت.اززورشرم،توآب عکسشومیپاییدی.چشماش شرمت وخرید... کاشکی اون شب کذایی زیادی نمیپلکیدی.دلت رودادی به یه پری توذهن گل وگشادت،مرتیکه تخیلی...  بیرون ولی همه همشیره ات بودن. چشماتومیبستی وهر لبخندی رو نادیدمیگرفتی.اما اینجا،این کوچه...

 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389 و ساعت 16:56 |
+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 21:59 |

بیرون کلبه بارون میاد.آخرین روزها همیشه قشنگه.درختها وزمین تن میشورن وخاکستریه هوا میگه:یکی هست،دنیا رو بپاد...

<< اکنون همه" بارها " را به دست خدای درونم می سپارم وخود فارغ ورها میشوم >>

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 15:21 |

بیرون کلبه بارون میاد.آخرین روزها همیشه قشنگه.درختها وزمین تن میشورن وخاکستریه هوا میگه:یکی هست،دنیا رو بپاد...

<< اکنون همه" بارها " را به دست خدای درونم می سپارم وخود فارغ ورها میشوم >>

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 13:27 |

کاش یک شب درخواب

آسمان بشکافد

وفرودآیدازآن پیکری ازجنس بلور

با " ردائی " ازآب

.. . . . . . .
 
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 10:12 |

یکی گفت:

یه روز یه" اتفا قی "می افته.

من گفتم:

" یه عالمه "روز رفته و "... هیچی ...

ـ وقتی تازه بلد شدم"مداد"دست بگیرم،یه کیف کوچیک"زیپ دار"

داشتم.اون موقع بچه ها بهش میگفتن "کیف کودکستانی".

یک مکعب مستطیل بود،از یک پارچه ضخیم. رنگش یک چیزی بود بین قهوه ای وزرشکی با راههای سورمه ای ."ماشین"یا اون"اهرم کوچک"زیپ سه وجه کیف رو میدوید ،تا کیف بازبشه.

وقتی اون ماشین کوچیک وسورمه ای رنگ به آخر میرسید،دهن کیف وا میشد.

یه عالمه "مداد"داشت تودهنش،اونوقت خودش "ساکت وساکت"

درست مثل بابام.(راستی اون موقع هنوز بابا داشتم) آره مثل بابام

ساکت ...بابا همیشه با"یه دنیاحرف"ساکت بود وبه اون دورها نگاه میکرد.

"انگار یکی قراره از اون دورا بیادوبشنوه"...

من یکی یکی مدادها روبر میداشتم وباهاش "رنگ"میدادم به سپیدی کاغذها.

اون کاغذ سپید،با گرفتن "بوسه"از مداد آبیم،اولین نقشی که میخواست،یک "خونه"بود."یک خونه کوچیک"اما قشنگ با"سقف شیروونی"،که هر وقت "بارون"بیاد بشه صداشو بشنوی.

من نقاش خوبی نبودم اما"کاغذ"خودش میگفت که چی میخواد.

واسه نقاشی فقط کافیه "صدای کاغذ"رو بشنوی...

کاغذ میخواست،"خونه"طرف چپ باشه،با پرده های قرمز که وقتی "آفتاب"میتابه توخونه همه جا "قرمز،قرمز"باشه .مثل وقتی که میخوای "قلب"بکشی،همه جا عطر "عشق"می پیچه.

کوهها قهوه ای بودن "اون ته"و"خورشید"همیشه بالای اون کوهها ایستاده بود.زحمت،کشیدن "خورشید"رو همیشه مداد زرد میکشید. خورشید همیشه اون بالاست،مثل""خدا""...ونباید خیلی دور باشه .اگه دور باشه "آدم"سردش میشه واگه خیلی نزدیک،آدم

"میسوزه".

کاغذ میگفت:گوشه راست،جای یه"درخت"خالیه ومن"مداد سبز" رو برمیداشتم.اما همیشه فقط یک درخت اون گوشه ایستاده بود.

یکروز، کاغذ ومن با هم حرفمون شد .اون،"دوتا" درخت میخواست.

اما من گفتم:وقتی دوتا درخت باشه،یکی میاد بهشون" تاب"

میبنده."تاب"بچه ها رو خوشحال میکنه اما درختها دردشون میاد.

بعدش "کاغذ"قبول کرد و همیشه یک درخت نشست کنج اون تصویر.اون درخت تنها بود ولی در عوض "اذیت"نمیشد. بعد مداد آبی بهش یک رودخونه داد که هیچوقت "تشنه"نباشه...

اون وقت همه مدادای رنگی با هم میریختند بیرون و همه جا رو پر از گلهای رنگارنگ میکردند...من از همه شون استفاده کردم اما تو هیچ کاغذی،مداد "سیاه وخاکستری"رو راه ندادم.هیچوقت

دوستشون نداشتم. وقتی دهان کیف باز میشد ومدادها در اونجا کنار هم میخوابیدند،سیاه وخاکستری از همه مدادها قدشون بلندتر

بود،نوک هاشون هم تیزتر.مدادهای دیگه همه کوتاه شده بودند،از بس چیزی کشیده وتراشیده شده بودند.

وقتی زیپ کیف بسته میشد،مدادهای رنگی واسه هم میگفتند،که

چقدر رو "کاغذ" سریدندوچه چیزها کشیدند...اون وقت مداد سیاه ومدادخاکستری،غیضشون میگرفت وبه اونها میگفتند:در عوض ما "بزرگتروتیزتریم".

ولی ته دلشون میدونستندکه نه"بزرگی"ونه" تیزی "هیچکدام به "گرد پای"هنرنخواهند رسید.وقتی اون دو تا مداد به بزرگی و

تیزی شون می نازیدند،مدادهای دیگه به اون ها نگاه میکردند و

یواشکی میخندیدند.

بعد اون" دو تا رنگ کینه دار" یه شب "کیف"رو سوراخ کردن و

بیرون زدند...

خواب بودم،وقتی "خاکستری"فرو رفت تو"ذهنم"،و "سیاه"همیشه پشت هر چیزی پنهونه...شبها، یا تو "کمد" نشسته یا سرک میکشه              

تو خواب. وروزها یکی در میون " یه خطی میندازه " تو زندگیم.

بد مصب بد جوری کینه کرده.هر وقت یه ذره دلمون خوش ِ،جلدی

میاد یه حالی میده ،میره.

یه روزخط میکشه روخونه مون،یه روزمی شینه کنج عکس بابام،

یا اسم مادر رومینویسه رو سنگ.

اصلا هر چی میکشه تموم نمیشه ...خلاصه از اون همه "رنگ"

"من"موندم و"سیاه"و ""ذهن خاکستریم""

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در جمعه نوزدهم مهر 1387 و ساعت 18:33 |
خدایا سخن بگو...
از ابتدای آفرینش
و اولین مرد
که تنهایی را
به دوش می کشید
و "ابراهیم" که در آتش
به سماعی سبز
پای می کوبید
 ... وتنهایی "جرجیس" در میان سایه ها
تو گفتن , میدانی
و سکوت را بر بلندای" جلجتا"
و عروج "مسیح" از تن خشک صلیب
به سینه مهربان آسمان
خدایا با من سخن بگو
 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 2:5 |
زمین جای ماندن نبود

"نسیم" نه اتفاقی تازه بود ٍ نه صدایی دلنواز

و ندایی می گفت :

طوفانی می باید در این خانه

که خشت خشت بودن را زمزمه ای نوین بیافریند.

با من نه نوایی حزین

نه غریوی

گلایه ای

مرگی...

تپیدن لحظه هاست در صفحه گرد ساعت

ًٌٍََُِْسنگ ها را بگو:

سکوت بایسته مردن نیست ...

و "رعد"

دیوانه وار

از پس ابر

زمان به زمان

صبوری را نشانه رفته است

زمین ٍ نه جای ماندن است ...

 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 19:17 |
ّّّّهیچی...

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 19:57 |
زیر بال فرشته باران میبارید

خدا به آرامی گام برمیداشت

وزندگی

فراتراز

تپیدن عضوی سرخ

در تن آدمی بودکه

صدای باد را

نادیده میگرفت

وبه عبور حلزونی کوچک

بر مسیر سبز برگ میخندید   

زیربال فرشته باران میبارید...

 

"اردیبهشت ۸۷"

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:22 |

در آخرين روزهاى سال،ابستاده در اين شهر شلوغ،آغشته به اشمئزاز بودن وشهوت مردن...

 ميگن وقتى ميخواد عيد بياد،آدم يه احساس خوب داره.احساس تحول وتازگى.اون دوردورا،كه يادش هميشه به ذهنم سر ميزنه،"عيد"يه ريخت ديگه بود.مثل خبر

 "يه عروسى" يك حس نارنجى بهم ميداد...

 وقتى خبر يك عروسى بهت ميدن و"تو"انتظار اون روز رو ميكشى،اون انتظار يك شادى قشنگ داره.چارصد بار از بزرگترا ميپرسى:چند تا بخوابى اون روز ميرسه؟

 اونقدر كه تا مرز پس كله اى پيش ميرى.ولى اون شادى بقدرى بزرگ وقشنگه كه به همه چى ميارزه.بعد جلو جلو ،با ذهن كوچيكت كلى خيالات نم ميكنى...

 هر چى نزديكتر ميشى به اون روز" حالت خوشتر"

  از تو گنجه خيالت يه" پيرهن،شلوار"قاپ ميزنى!! .اين كار هر شبت :اونقده با اين"خيالا" ورميرى تا دستاى جادويى "خواب"پيكرت رو از رو زمين بلند كنه...

 وقتى اون" روز موعود "ميرسه،ديگه از شادى هيچى "كم وكسرت"نيست،فقط حيف كه نميذارن اون پيرهن شلوار رو بپوشى و موهات رو هر جورى دلت فرمون ميده

 شونه كنى.

 بعد بهت چى ميدن؟

 يك" كت شلوار سياه" كه نميشه باهاش جفتك انداخت.ميدونى؟    زيادم بد نيست،يعنى عادت كرديم،تو لذت خوردن هر ميوه اى،ترس حضور يه هسته زمخت رو تجربه

 كنيم...حالا بى خيال اون كت شلوار سياه،ولى اون عروسى، انگار فقط مال ماست.هر گوشه از اون مجلس ،عرصه تاخت و تازمونه و"نارنجيمون"وقتى پر رنگ ميشه

 كه عروس داماد وارد ميشن.ميدونى؟  هر كى به هر كى ميشه چون دو تا ديگه ميخوان عروسى كنن،يه عده ديگه ميرن تو فاز "مشنگى"وخلاصه هيچكى حواسش نيست     

 به يه پسر بچه "ملنگ".پسر بچه اى كه همه اش در حال دويدن وسرك كشيدنه،مثل كاشف سرزمينهاى بكر و نا شناخته ،به هر چيز جديدى كه ميرسه ذوق ميزنه...

 گاهى زير ميزها چهار دست وپا ميره وانواع" جورابهاى زنانه" رو شناسايى ميكنه:از سه ربع و ساق بلند و...وجوراب(خاك به گورم)خلاصه تا تورى و شيشه ،

 خال خالى وخونه زنبورى...گاهى هم "كفتر پلاستيكى سفيد"رو كيك بزرگ عروسى رو نشون ميكنه،تا وقتى همه بچه ها سر"شاباش"تو سر كله هم ميزنن و

 عروس داماد واسه هم چاخان ميكنن،"بلند كنه".

 البته يه ""دختر كوچولوى ظريف""كه با دست قشنگش،موهاى صافش رو از رو صورتش كنار ميزنه و پشت گوشش ميذاره

 يك گوشه رو گرفته و با حسرت به اون كفتر سفيد ذل زده...

 ( بد جورى، آدم ، " بى فلسفه " ،گرفتار ميشه)

 تو اون مجلس هر كى به هركى،فقط "چاكر" با وجود اونهمه "زير ميز" گردى و"پرسه زنى"،ارزش حقيقى "عشق" ، "كفتر پلاستيكى"و "ظريف گوشه نشين"رو

 ميدونه.

 دختر كوچولويى كه "شاباش جمع كن هاى ابله"واسه اينكه بيشتر"پول" جمع كنن ،پا گذاشتن رو كفش صورتيش ((احمقايى كه وقت جمع كردن،هرزيبايى

 رو نديده ميگيرن)).

 فرشته اى كه"چشماى كثيف"مثل خر مگس و زنبور گاوى،دور "پيكر پاكيزه اش" ، وول ميزنن((آخه كنار هر گلى يك كرور كرم وسوسك دور ميزنه))

 اى...

 نه فصل "موچين "بود واسه"ابروهاى نازت".نه "تيغ"افتاده بود به صورت "مخلصت"...ميون اونهمه "هرهر،كركر"فقط قلبه كه صداى قلبو ميشنفه.بذار"احمقا"

 شاباش جمع كنن وبچه غول ها،نقل هاى لگد كرده كوفت كنن.بذار اونها كه اهل لمبوند نن،بلمبونن. اونها كه اهل جنبوند نن،هيكل هاى قناس وبرهنه شونو،بجنبونن،

 "دوست كت سياهت"،كفتر سفيد رو كه "مال كسيه كه لياقتش بيشتره"((البته تو "عاشق پيشگى")) قاپيده...تو با چشماى خيست نگرانى.وقتى اومدم پيشت ،تو هق هق

 ميزدى،من نفس نفس. با انگشتام "اشك" رو گونه ات رو گرفتم و "كفتر سفيد"رو كه مشتاق دستهاى تو بود ،بهت سپردم. تو،لبت شكفت واز تو "كيف سبزت"

 يك "پاك كن عطرى"بهم دادى. وقتى نگاهمون به هم افتاد،همه"ستاره هاى آسمون"بهمون چشمك زدن،فرشته ها واسمون، دست تكون دادن...

 ولى به اون "چشات"قسم،خوشبختى عمرش كوتاهه...

 بعدش،يكى دست تو رو كشيد وبرد،يكى گوشه كت بى صاحاب منو...بزرگترامون بودن انگار.

 نميدونم چرا "كثافتكارى"حلاله واسه "بزرگترا"، "عشق بازى"روا نيست واسه "كوچيكا"؟...         اونوقت هميشه من واون كت شلوار سياه،با پاك كن عطرى،

 منتظر خبر عروسى. واسه همينه كه ميگم :وقتى خبر يه عروسى ،بهت ميدن و تو انتظار ميكشى ،اون انتظار...

   ""بهزاد نادرى         آخراى 86 ""                                             Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 23:59 |

سر و صدا میشنفی با چشای بسته. حكما صبح شده،اما دلت نمياد چشتو وا كنى.

اى…جون كندنى رو باس كند. شب كه ميشه انگارى دنيا رو بهت ميدن:يه پتو ،يه" بالش"كه توش

يه عالمه خواباى قشنگ،صف بستن برن تو مخت…بگذريم كه خط در ميون،نوك تيز"يه خواب بد"مثل

دم"پر"كه از تو بالش ميزنه بيرون، ذهنتو سوزن ميزنه،اما اين چيزا واسه تو غصه نيست.سوزن زياد خوردى تو، مگه نه؟ توى "گلو دردى"، دندون دردى،تو سر زدن به "چيزاى ممنوع"...اونوقت دلت،جفت "جا سوزنی"بقچه خیاطی"بی بی پر سوزن".

اى سوزن خور!!نميشه دو كلوم باهات غر زد؟ ميگم الان شب كه نيست، وقت حال كردنت باشه.بايد

پا شى برى .ميدونم كه"هيچ جا"جات نيست و نه هيچكى منتظرت.د"لامذهب"ميدونم،اسم همه""كس وكارتو" رو سنگ كندن .خلاصه پا ميشى ميرى،با همون چشاى بسته!!! ميخواى نشئگى خواب از سرت نپره،يا" چش واموندت"

به كسى نيفته؟ درست دردت، درد من، ولى خب به من چه ميخواى بمون ،ميخواى برو.اما اگه رفتى

يه نصيحت!! :هشتا بشمر، چش بسته برو "دو تا" چش وا،يهو ديدى افتادى تو جوب.آخه تو شانس هم ندارى ،اگه تو اون دو شماره "چش وايى"نگات افتاد اينور اونور،چيزاى جور به جور ديدى،ليچار بارمون نكنی.آخه میدونی؟

...تو اين محله همه چى با همه چى جور.كفشا با پيرهنا،شلوار با كلاه،رنگ گارى با شلاق سورچى ،كشمش با نخود چی فقط تويى كه ناجورى.ميگى يلدات بى "ميوه"است؟

تو"دكان"پر ميوه است.

كيفور فهمتم.تويى كه فقط ميفهمى و اونو ميشناسى.به اسمش قسم، دلم رضا نيست ، هيچكى اسمشو بدونه.خوش ندارم "اسمشو"كه كلى حرمت،از تو هر حلقوم"سير، پياز"خورده اى در بياد.

بد جورى دلم تنگش،اونم تو دوره اى كه هر "جون دارى"تاريخ دقيق مرگمو ازم ميپرسه

آره بى حال،بى فن،"با فلسفه" ...تو كه وقتى جفتمون طفلى بوديم،حيرون بوديم كه:"خدا "بزرگتره يا "شيطون"كلك تر؟"دست" و "روتو "روزى سه دور با" آب،صابون"شستى چرا اينقدر "درى،ورى"از دهنت

ميزنه بيرون؟

ميدونم "ذهنت"سر ميره.خب ما كه بعله نگفتيم،"ننمو ن"بعله گفت،ما افتاديم تو "هچل".راستى به آسمون نگاه نكن،بارون نميزنه.سرتو بالا بگيرى خون به مغزت نميرسه.يه ذره "كله پا" شو

خون بچرخه دور" پياز مو ت"اون چار تا لاخت نريزه،اگه نه از تو ويترين ميندازنت تو "حراجى"...اى از

مد افتاده"برى تو حراجى نصيب پير زنا ميشى،اونم پيرزناى "كامپيوترى"...بگيرنت "چتت"كنن؟ مثل

كلاف"پتت"كنن؟

هول ورت داشت،ميگى:دوره ات گذشت ودستت هيچ جا بند نشد؟ خب تو كه واسه :"خلق واموندت"تو هيچ صفى بند نشدى! چه همه صف بودش اونجا...انور وايسا ته صف مدرك ميدن،نميخواى اونورتر ميره واسه"حجره نشينى"يعنى "چيز فروشى".خب بدكى نيست،يه كم كج نشينى داره،بلتى؟

اه  چرا قهر ميكنى؟نميخواى برو "پشت ميز نشينى"خيلى صفا داره...پرونده آدما رو ورق ميزنى،بهشون گير ميدى.رابراه چاى جوشيده بزن،گير بده...يهو يكى گفت: تو"بر و رو"دارى!بيا با والده

بروسركوچه درخونه"حاجى محل" روبزن.همه "خاله زنكاى" دوروبر،كه اجدادشون تو حموماى عمومى اختلاط ميكردن و واسه عضباى فاميل دنبال "سايز"ميگشتن اعلام كردن:گلوى صبيه حاجى،پيش تو گير كرده،حاج آقا هم با عنايت به قيافه تو كه تركيب معصوميت وخريت فرمودن:بد پسرى نيستى،جاى

تو در حجره ما خاليست و...بفرماييد ،همه چى يكجا با هم:زن،حجره،مركب،منزل وخرج عروسى و

اه...شما درب اندرونى را بزنيد تا ما با اجازه بزرگترها بگوييم:وانكحت را بخوانند.بعدش همه م‍ونثهايى

كه تو رو ميشناختن افتادن تو "دلباپسى" كه:طرف پريد.طفليا فكر كردن پخى هستى.خلاصه همه منتظر "بعله"تو بودن كه عقلت رفت گل بچينه.اونوقت "قلب زپرتيت"كه عينهو ساعت شنى،چپه راسته ميشد گفت:بزن به كوه...بعدش تو دنبال يه معبد ميگشتى،قلبت پى يه "پير راس راستى"كه با سر و

ريشش صفا كنى.يادش بخير چشم انتظارى...رو"پوست تخت"يه گوشه،تكيه زده بود عينهو

يه" شير پير"انگارى نسيم ميزد،تو" مو و يالش"...تو دلت رو سفت چسبيدى جايى نره،افاقه نكرد.

هنوزه "حالت" گل ننداخته بود كه معبدت تو"مه" گم شد و "پيرت"بيتاب "پريدن"ديرديراش ميشد

"قاب كهنه"دلت رو ترك كنه،اونوقت تو موندى و يه" قاب خالى"با سرى كه ديگه هيچ"پير"دستى بهش

نميكشه.قابت رو زدى زير بغلت،هى بدو از اين سر به اون سر"يكى"پيدا كنى قد وقواره قاب قديميت

دستى به ذهن پريشونت بكشه...آره بد درديه "بى پيرى"بد جوريه"بى كسى.

آخ سكوت،سكوت،سكوت

هرجا باشه،هرچى بگى ميارزه ولى از دور صداى "تاق تاق"يه كفش "قرمز"ميگه:سكوت،باس بره

حالا ديگه تو اين همه"سر صدا"

دنيا شده"بى صدا"

از راسته "زرگرا"تا بازار"مسگرا"

اونوقت كه ديگه همه"درشگه چياى مدرن"راهنماشون جفتى ميزنه،

حواسا جمع ميشه.از بساطيه كنار خيابون تا پير مرد "له لورده"حسرت به دل كه

عكس يه"زن پير"تو كيف بغليش،حبس  انفراديه"تاريكيه"...اونوقت "كفش قرمزه"رد ميشه از كنارت،

تو وايسادى با كاغذ پر"هذيوناى"پاره ات،با سر و ريخت ژوليده ات.چشش ميفته تو چشمت،عطرش

از سوراخاى دماغت بى هيچ تذكره اى مثل بوى "وايتكس"تا ته ريه ات ميره ،دورى ميزنه،دوباره بيرون

ميزنه.پشت بندش يه لبخند كج وكوله از پشت"پنج من"سرخ وسفيد كه ماليده شده رو يك"صورتك"

نثارت ميشه.با خودت ميگى:حتمى يه ذره "گند"تو حوض بودنت ته گرفته كه يارو حتى با چشاى رنگ كرده اش اينو فهميده!

حالا ديگه نعره ميكشى...همچى كه هر چى "هدفون و هندزفرى وسمعكه"از تو گوشا بيرون ميزنه

دور و برت،خالى ميشه.حالا نفس زنون ميرى"لوازم يدكى"يه فيلتر بخرى واسه خودت عوض كنى

"ماشين بودى،فصل اره كردنت بود.ميخواى اره بشى؟"اينو قطعه فروشه ميگه

گند"ته وجودت"با هيچ فيلترى صاف نميشه...حالا وايسادى هى بو ميكشى،"بوى آب"رو از راه دور

حس كنى...ميرى ميرسى لب رودخونه

كله ات بد جورى داغ كرده،بزنى تو آب،آروم بگيره."يهو يه قايق"ميبينى.حالا يه نگات اينور آب،يه نگات

اونور آب .ميگن:"اونورى ها"چشماشون فابريك رنگيه

اونوقت از پشت اون چشاى رنگى،تو رو چه ريختى ميبينن؟

يه حيرون چش سياه،كله سيا...

اونور باشى،تابستونت بى "سنگك و پنير خربوزه" است زمستونت بى "كرسى".تازه همين اينورى ها نميفهمن چى ميگى،اونورى ها كه ابدا.

بذار پيتزاشون رو با خيال راحت بخورن.

خيلى ور ميزنى "بچه"گلاب به روت از اون چيزاى زيادى ميخورى

زياد نزديك نشو "لب رودخونه"،شيطون هولت ميده تو آب.حالا يه قدم ميرى عقب،يه نگاه ديگه ميندازى تو رودخونه،ميبينى "ماه داره آبتنى ميكنه"...اين يعنى:شبه شبه،چش،چشو نميبينه.حالا ديگه"تلو تلو"تو "كوچه هاى شب زده" پى لونه درب و داغونت...بعدش سفت ميچسبى به "بالش"،با خواباى "يك در ميون"،"نوك هاى تيز"خط در ميون...

من نميگم "شبت بخير"،ميخوام يه آرزو كنم واست:كاشكى امشب بخوابى و ديگه اصلا...

 

"بهزاد نادرى    پاييز 84"

 

 

                                                                                                                                                                                                                    

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 و ساعت 19:33 |
در شهر مردمانی هستند که"دادوستد"را خوب میدانند و"احساس" را تنها در"بستر"میجویند...

آنها صبح زود از خواب بر میخیزند٬چای دم میکنند٬جلوی حجره را آب وجارو میکنند ومیدانند قفسه ها را 

باید از چه چیز پر کرد...

دلشان اگر بگیرد٬"بیرون شهر"جا برای نشستن هست و"جوی آب"برای خنک کردن"هندوانه" و البته

"تلهای خاک"برای...

خوشبختی را باید درک کرد!مثل وزغ.آب هست ٬پشه به اندازه کفایت هست"زبانی چسبناک"

و "خدایانی کوچک" که میشود دستشان را در هر کار پیش پا افتاده ای بند کرد...

 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت 18:30 |
 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:48 |
 

 

شب بود«سردسرد».نه دور و بر كسى نه در كلبه چيزى.

تنها يك كتاب روى رف"خاك خورده"و شعله اى نيمه جان در"بخارى ديوار".

بيرون

با دستى ناتوان

نوزادى

پشت"در"

دنيا را به تماشا ميگريست...

صداى شعله را ميشنوى؟يا گامهاى" خدارا " كه آرام آرام ميگذرد؟

ضيافت "بادوبرف"است و" آرامش يخ"از پس" صبورى ديوار"كه ذره ذره اميد را

به عدم مشايعت ميكند و "مرگ" با "بوى آشنا"و نوايى" مداوم درگوش"

كه در همسايگيست...

گربه هاى سياه در شهر با چشمانى براق"فربه و استوار"از هر گزند مصون.

"ابليسان سرنوشت ساز"

كه عشق را نميخواهند

وشادى را ميرانند...

در افق"سوارى بر اسب يخ زده"بيقرار

و "زوزه پيروز شغال"

بر سفره چرب "يهودا"

و تنهايى "عيسى"بر صليب...

"شبى"همسنگ "يلداى كهكشان"

و خورشيد بر همه "دنيا بى نشان"

 

_بهزاد  ديماه 86_

 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 19:38 |

اولین روز مدرسه بود .ته صف بودم٬با یه کیف قهوه ای٬کفشای بندی ویه سکه ۵زاری که تو دست عرق کردم حبس میکشید.اونجا نمیشد کیفو وا کرد توشو بو کرد .خب اونجا خیلی کارا بود که نمیشد کرد.

یه صورت عبوس رو یه هیکل٬راه میرفت وهمه چی رو میپایید با یه چوب که تو دستش بودو میکوبید به پاش.وفقط میگفت:چه کارایی نباید بکنی.

پشت سر یه در آهنی بزرگ٬که همیشه بسته...اونوقت در ودیوار٬یه عالمه ساعت روش.یا خواب یاتنبل...

راستی چقدر دیگه مونده تا زنگ؟

روبرو یه تخته سیا٬با یه نوشته:<<سکوت>>

جلو روت چندتا کتاب کلفت٬یه عالمه روز که انگار تموم نمیشن...

الان یه عالمه سال گذشته وهنوز اون روز اول تموم نشدو منتظرم ...چرا زنگ نمیخوره؟

تو میای اجازمو بگیری طلسم این زنگ هزار ساله رو بشکنی؟

""دیماه ۸۶"

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 20:6 |

 

 

دیروز وقت نوشتن بود.صدایم بر آن کوه بلند٬سر سپرده به سینه<< ابر>>

ابر گفت:باران را منتظرند<<سنگهای فراموش شده>>

آوای سنگها:بیا که انتهایی نیست<<انتظار>>را

ندای انتظار:بسان کورها عصا زنان به جستن گل ۴پر به گرد زمینند<<آرزوها>>

فریاد آرزوها:کاش دستی بییاید وخورشیدراوعده گیرد به این<<دریچه تاریک>>

وسکوت من از پس دریچه تاریک که میگوید:تقدیر تکیه زده بر درخت ابد٬با حب مرگ زیر زبانش

واسب سپید به ریسمان شغالان محبوس٬در این شهر که برج وبارویش غریب٬کوچه هایش غریب.

وبرادری گمشده در <<مه>>وپرسشی کهنه به ذهنم که:برادر به که گویند؟

وغرش رعدبرآن کوه بلند پاسخ گفت:<<زادگان درد مشترک>>

و بارش باران به کوه٬سنگ٬انتظار و دریچه و تقدیر...

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت 18:51 |

 

نمی دانم ... آبی آب از آسمان است یا رنگ آسمان از آب « آبی » ... ؟!

انعکاس آب می گوید خدا را اینگونه بخواه : « سوار بر اسبی سپید است ، با موهایی که باد شانه می کند »

برای آرزو کردن گاه خوبیست . لکنت زبان اگر بگذارد و ذهنم می گوید : « کاش تو بیایی و آبستن ستاره شوی » تو تعبیر رنگ ها شدی ، سیاه اگر بگذارد ... چشمانت را می بندی و در دل آرزو می کنی . زیرا خدایان « هم همه » می کنند و جامه های زیبا را به تن ناسازان می پوشانند ...

قرن ها و قرن هاست که دختر نارنج و ترنج را سر می برند . سیه دلان و واژگونان رخت او را به تن می کنند ... و تو در آن خلوت تنهایی تنهایت همراه با عجوزگانی که هر لبخندی را به اشارتی گناه آلود تعبیر میکنند ، با کژ کوژانی که هر دلخوشی ساده ایی را از تو دریغ می کنند ، نی لبک دردانگی ات را می نواختی و در آبی خیالت (بی پروا) از تمامی مرزها گذر میکردی و اسباب بازی های کوچکت را برای کودک آینده ات پنهان می ساختی . شبهای تو از قلعه ایی که آجرهای آن را با مداد کوچک سیاهت بر دیوار کشیده بودی ، ابرهای تکه تکه ذهنم را در خواب دیده بود ... و چه بی صدا و حزین در برج و باروی «خاک گرفته» رویایم خزیدی . شاید تقدیر لحظه ای آرمیده بود ، یا لحظه تعویض نگهبان خواب بود .

بهزاد / زمستان سال هشتاد و دو  

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 23:57 |

اردیبهشت آمد . زیبایی کمترین چیزی بود که خدا به گردن زنان می آویخت ... اما ، این چیزی نبود که تو را شایسته باشد . میلاد تو را فقط من شاهد بودم ، وقتی که ابرهای خاکستری را می پاییدم . برهوت تنهایی بود و من چشمانم را گاه باز کرده و گاه می بستم که زیبا رویان دشت حقیر را نادیده باشم . لحظه نابی بود ، تو در چرخه «پیچ پیچ» درون مه رقیق ، چون گردبادی موزون ، آرام و پاک می گشتی ، به زمین می آمدی ، پیکر عر یانت را گل برگ های ارغوانی پوشیده (و گاه نا پوشیده) بود و موهایت شانه هایت را می نواخت . با تو عریانی بود و یکتایی ... و این ناب ترین بود که او تو را بخشید (که فقط من دیدم !)

بهزاد / اردیبهشت سال هشتاد و سه

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 23:42 |
دیوونه ساعت بی عقربش و نگاه می کرد . سرش و تکون می داد ... دور برش و خوب پایید ، یهو آسمون و دید . داد کشید : « وقتشه ، شب رسیده »

بهزاد / سال هشتاد و خورده ایی

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 23:30 |

به : محمد یوسفی

مملی ! از وقتی به زوج و فرد جمعه مون گير دادی ، جون عمو،بد جوری جن و پری خيمه زده تو شبمون .

عينهو طايفه بلوريها ، که گاو مشد حسن و بردن وا !

سابق ؛ حالی داشتيم با اون روز قرمز ...

جون شما هر جوری خوش داشتيم رنگش ميزديم.ما بوديم و يه اسب پيزوری با يه هيولای فکسنی ، که

يه آسيايه وامونده بود . واسه خودمون هم دن کيشوت بوديم هم سانچو .

ميدونی ؟! کامپيوتر نبود ، اصلش اينهمه حساب کتاب نبود . واسه حساب کاکا ، همين ۱۰ تا انگشت،زيات زياتم بود . جونم واست بگه : « جی _ اف » نداشتيم اونجا . اما ... يه دختر همسايه داشتيم ۷ ساله ، حالا داشته باش که عمر خودمون هم زير ۱۰ ساله ... روبان سفيد داشت رو موهاش ، البت به کمک والده ! زياد ميرفتيم لب بوم اون روزا ، نه واسه هرزگی . دلمون پاک بود جون ممل ، يا الّله ميگفتيم . اون وقت « روبان سفيد » که طناب بازی ميکرد با دوستاش تو حياطشون ... - يادش بخير - «شمع ، گل ، پروانه» ... «شمع،گل،پروانه» ...

ولی يوسفی به موت قسم (غير خودش) چشمون نيفتاد به کسی . اونم وقتی بادبادکمون گيج ميزدتو سينه آسمون . آره مشدی ، اون وقت «روبان سفيد»دستشو سايه بون چشاش ميکرد ، يه نيم نگاهی به ما ميکرد . بند دلمون پاره ميشد ، مثل نخ بادبادک . بعدش وقتی بادبادک نداری و بشينی با انگشتات حساب کنی ، چقدر داری تا دومادی ؟!  البته نه با هر روبانی . فقط «روبان سفيد» خودت ... ميدونی؟! بوم خيلی داغه ، اونم تو تابستون ! نميشه بشينی ، حساب کنی ، اونم کسی که فقط يه گوله نخ تو دستشه . خلاصه عمو ، چون سواتمون کم بود وهنرمون : « کاغذ و نخ و آسمون » که هيچ خريداری نداشت . سفره عقد خيالمون پريد و ، فرد و زوج از يادمون ...

 

بهزاد _آذر۸۶

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 22:59 |

گل اول :

_ تقدير ، پسری به دامانت نهاد و نيک پذيرفتی ...

نهالی را چگونه در سايه تبر

رشد توان داد ؟

 

گل دوم :

_ با تو ، اما

نه تقدير شکوفه ای ،

ميوه ای ،

که سا يه گستری .

عشقی و مامنی ،

مردی را

که تمام

باور است و بندگی ...

 

گل سوم :

 _پاکيزه ،

ناسوده ،

آبستن عشق،

به جلجتای صليب ...

به صيام سکوت ،

در نماز خانه غریب ... 

عزيز ترين گل :

 _و تو بانو !

بارانی ،

به بام شب ،

در امتداد رويش یاس ...

تقديم به:   « آسيه ، سارا ، مريم  و فاطمه(ع) »

 

 

بهزاد_آذر۸۶

  

 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 22:48 |

روز های قرمز و سياه تقويم ميگذرند ، فصلها و ماه ها، باران و برف، خورشيد و ابر، و من فقط مينويسم . با کلماتی سنگين و آهسته و لمس ميکنم گذر سالها را چون تيغه اره که در دو جهت حرکت ميبر

من چه ساده و خوش باورانه ميتوانم عاشق يک روسپی باشم. خوش باوری ، چيزی که حتی گدايان شهر هم ميتوانند در پيشانيم بخوانند و الهه تقدير پيشتر از آنها که ميگفت :« باور کن دنيا همين است که تو داری .گر چه واقعيت مداران و حساب پيشگان از نيمه شب در صف تقسيم زمين ايستاده ا ند و او هر که را بخوا هد ،ميخواند يا به سيبی خوشنود ميسازد »

... و که ميداند ، درد مورچه تنهايی که در اين معبر شلوغ جان کوچکش را به اين سو و آن سو میکشاند ، يا پيرمردی رنجور که بر اين نيمکت جان به لب آمده همراه با چرخش کسالت بار زمين به دور خورشيد

می چرخد و مينالد که ... « آی ! بستانید از ما ، آنچه به ما و پدران ما وام داده اید ، که ما فقط تاوان دیرکرد می پردازیم »

... 

ميخواهم امشب لابه لای نوشته هايم بخوابم . شايد بشود در گودی « ن » ها لم داد  يا در « ک » ها دراز کشيد و از « ر » ها سر خورد و داخل مثلث « ح » حزن خود را پنهان کرد . از « الف » بالا رفت و از آنجا خود را بالای کلاه « آ » رساند .بيشک از آنجا ميتوان انتهای خط را ديد و فهميد کلمات چگونه پشت هم مخفی ميشود . علامت سو ال کجا مينشيند و علامت تعجب را ديد همان خطی که تا ابد مجبور است روی يک توپ با يستد ...

 

 

 

بهزاد ـ زمستان ۱۳۸۲

 

 

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت 22:39 |
برای من پدر و مادر مانند روزهای هفته بود ، پدر نماد روزهای زوج و مادر روزهای فرد .

پدر : بی رحم مثل شنبه ، منضبط چون دوشنبه ، صمیمی مثل چهار شنبه و افسرده و غمگین چون غروب جمعه بود .

مادر : کمرنگ مثل یک شنبه ، آرام چون سه شنبه و دوست داشتنی چون پنج شنبه ...

و آرزوها ناشمردنی و دست نیافته به سان ستارگان . و دنیا بی حرف و طول روز و شب همیشه یکسان ...

بیا با هم بگذریم بر بلندای روزهای ابری و گذر ماه و سال بر فراز این ذهن پریشان : آنگاه که درخت می شکوفید و ما جدول ضرب از بر می کردیم ، آنگاه که در کوچه های سایه روشن تابستان بوی آب را در گمگشتگی تعطیل سر می کشیدیم ، آنگاه که زرد و نارنجی پاییز وامی داشت که برق مداد تراش فلزی را ببینیم ، کیف مدرسه را ببوییم ، آنگاه که به گوش آدم برفی می خواندیم با چشمهای ذغالی خود ببیند ، با دماغ هویجی اش ببوید و آنگاه که ذهن کوچک و سرگشته ما در تقابل بین خوب و بد چرخ می زد ... 

 بهزاد - پاییز ۸۳

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 14:28 |

بیا ، بیا امشب یک سماع به صبح مانده گیوه هایمان را از جعبه چوبی صندوقخانه برباییم .

از شروع باران چیزی نگذشته است و کوچه ها و بامها ، هنوز آنگونه که می خواهی خوب خیس نکشیده . اما بوی نم و آن دلشوره و هراس همیشگی که فقط تو میدانی کافیست .

می ترسم اگر نیایی ، تنها دلش بگیرد ، تنها برود .

می دانی که ساعت ما را نمی فهمد و منزل و ماوایی ندارد .

قرارهایمان را با او به خاطر بیاور :

هر کجا باشد ، هر وقت که باشد و تا هر وقت که به طول بیانجامد ...

پس بیا ، تا دیر نشده به سراغ گیوه ها برویم ...

بهزاد - بهار ۱۳۷۱

+ نوشته شده توسط بهزاد نادری در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 14:2 |


Powered By
BLOGFA.COM